یک سه نفره آرام...

لحظه‌های بودن با مامان بابا را دوست دارم. لحظه‌های ساده‌ و بدون اتفاقات خاص و عجیب غریب. ساده می‌خندیم؛ ساده حرف می‌زنیم؛ ساده بحث می‌کنیم. شاید فراز و فرود‌هایی هم باشد، اما اصلا به چشمم نمی‌آید. چیزی که به چشمم می‌آید، حس عمیقی‌ست که بودنشان در جانم به راه می‌اندازد؛ حسی که شبیه نسیمی در وجودم می‌پیچد و لبخندی در جانِ جانم حک می‌کند. 
مدام باید به خودم یادآوری کنم تا دیر نشده، آن قدری که باید دوستشان داشته باشم.‌
مهندس رضا عباسی
۱۰ مرداد ۰۱:۰۹
سلام
خدا حفظشون کنه براتون
به ما هم سر بزنید
خواستی می تونیم همو دنبال کنیم
پاسخ :
سلام 
ممنون
حتما سر میزنم.
. یاسون .
۱۰ مرداد ۲۰:۴۵
فکر کردن به این که یک روز باید تنهامون بذارن، اذیت کننده س
پاسخ :
آره...
شاید بزرگ ترین ترس زندگیم همینه...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان