بخشی از خوشبختی

 تا چند دقیقه پیش با سردرد خوابیده بودم، اما حالا به سقف خیره‌ام و در دلم قند آب می‌شود که خواهرزاده‌هایم این‌قدر زیاد دوستم دارند. خوشبختی باید همین‌ها باشد؛ همین که بگویم سرم درد می‌کنم و امشب نمی‌توانم خانه‌ی شما بیایم و آن‌قدر زنگ بزنند، سماجت کنند، گریه کنند، کودکانه دلبری کنند و آخر سر وقتی می‌گویم "بیامم می‌گیرم می‌خوابم، حالم خوب نیست" می‌گویند "اشکال نداره، بیا بخواب" 

دوست داشتن باید همین باشد، کاری برایشان نمی‌کنم و آنها هم توقعی ندارند، تنها توقع‌شان حضورم است، همین.

. آره... خوشبختی باید همین باشد.


+بی‌رحم نیستما، اتفاقات بالا خیلی مهربانانه افتاد...

. یاسون .
۱۵ شهریور ۰۰:۰۱
عخی دی:
از جملۀ جبر های چرخ جفاپیشۀ روزگار اینه که من نمی تونم خاله شم! :)) عمو هم که حالا حالا ها نه. دایی هم که نه. عمه هم که ... . می شه از الان به رفتارم با بچه و نوه(ها)م فکر کنم دی: 

پاسخ :
منم فقط خاله شدم خب :))
 آره می‌شه. اسمشونم که انتخاب کردید دیگه!
البته، اگه اشتباه نکنم، گفته بودین برادرتون ازدواج کردن، پس بالاخره همین سالای آینده عمو می‌شید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان