بعضی شب‌ها...


شب شده. دلم ارتفاع میخواد. یه جای بلند؛ یه جای خیلی خیلی بلند. میخوام برم لبه لبه اش بایستم و اجازه بدم باد ازم بگذره؛ بپیچه تو وجودم، بشورتم و ببرتم. دوست دارم باد بیادُ نرم و آروم نوازشم کنه. میخوام سرم رو بذارم رو شونه های آسمون و غر بزنم. میخوام سرمُ بذارم رو سینه آسمونو این قدر به سینه اش مشت بکوبم تا خسته بشم. خالی بشم از این حجم نبودنش. غر بزنم و بگم که چقدر نارفیقه؛ که بدونه از وقتی نیست چقدر پیچیدم به خودم. دلم میخواد لبه لبه بایستم و به شب لگد بزنم که مجبورم هر شب به دوچرخه سواری شبونه ای فکر کنم که نیست. به رو زمین سرد خوابیدن شبونه ای فکر کنم که نیست. به راه رفتن شبونه ای فکر کنم که نیست. لگد بزنم و غر بزنم که شب شده و دیوارا محاصرم کردن و دلم پیِ حیاطیه که نیست؛ پی ماهی که نیست، صدای حرکت نرم برگ هایی که نیستن...

اَه...


+ برای چند ماه قبل است، حالا نه غر می‌زنم و نه مشت، تنها سکوت می‌کنم...

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان