دست راست یا...چپ؟!


نشسته بودم روی زمین، درست کنارش. لباسم خونی شده بود و نگاهم از روش تکون نمیخورد. نفس هاش عادی نبود و درد کشیدنش زجرآور بود. من... یه دستم روی بدنش بود، یه دستم روی اسلحه. صورتم خیس بود. تو نمیفهمی... هیچ وقت جای موجود زخمی که افتاده کف زمین و داره زجر میکشه نبودی، من اما، کنار شبه جنازه خودم زانو زده بودم...



+ بی ربط نوشت: آه از آن درد که پایان ندارد...

ار کیده
۲۰ فروردين ۰۹:۴۷
خیلی خوشحالم که برگشتین و دوباره مینویسین 
از اون خوشحال تر که کامنتا هم بازه :)
پاسخ :
:)) خی لی ممنون 
هم به خاطر مهربونی تون و هم بخاطر انرژی خوبی که کامنتتون داره
دارم مقاومت میکنم باز بمونه :))  همه چی به عادته.
 
یه دیوونه
۲۱ فروردين ۱۵:۲۵
حس خوبی نیست
پاسخ :
همین طوره...
آسـوکـآ آآ
۲۲ فروردين ۱۲:۱۶
چقدر تلخ . . .
پاسخ :
اره، تلخه...
ولی میشه جور دیگه ای هم بهش نگاه کرد. ما گاهی باید در تقابل با خودمون قرار بگیریم. گاهی باید در مقام انتخاب بایستیم و اگه قرار بر پایان چیزی هست، اون پایان رو لمس کنیم. اون پایان میتونه مقدمه یک شروع باشه؛ همون طور که گل از بین میره و میوه به جاش میاد.
پس هر چند که این تقابل، تصمیم گیری و انتخاب و هر چیزی رو که این انتخاب در پی داره تا زمان نتیجه، تلخه یا تلخ به نظر میاد اما، این تلخی با این نگاه قابل هضم و پذیرشه.
 (: 
ح. شریفی
۲۵ فروردين ۰۰:۳۱
ان شاءالله که تنتون سلامت باشه 
پاسخ :
ممنون
و همچنین 
نگار جهانشاهی
۲۸ مهر ۱۶:۰۷
like
پاسخ :
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان