بدون این که به چشم های هم نگاه کنیم

رعدوبرق را دوست دارم. انگاری دستش را دراز میکند و چیزی را از روی شانه ات یا درون مغزت برمیدارد. سبکت میکند. همان حسی را دارد که با صدای بلند میخندی، یا حتی حس خنده های عصبی. شبیه زمانی ست که وسط خنده هایت به گریه می افتی. وقتی صدای رعد و برق در آسمان میپیچد، انگار نشسته ام به تماشای تصویر کسی که با حس های مختلفی، با فریاد دست میکشد روی میز و همه چیز را روی زمین میریزد یا شخصی که چیزی را به آینه یا دیوار پرتاب میکند و غرشش در خانه میپیچد. رعد و برق، صدای کسی ست که با خشم و اندوه، عصبانیت، بغض، عقده و خیلی حس های دیگر، دست به خودزنی و گریه های وحشیانه میزند.

نمیدانم، شاید دفعه بعد که رعد و برق را در آسمان دیدم، به دلایل دیگری دوستش داشته باشم، اما مطمئنم اگر رعد و برق انسان بود، دوست داشتم کنارش روی صندلی پارکی بنشینم، با هم پاهایمان را تاب بدهیم، بستنی بخوریم و بی هیچ حرفی به تصویر رو به رویمان خیره شویم. شاید درست وقتی کنارم بود و خیره بودیم به رو به رو، دستش را لمس کردم یا حتی در آغوش گرفتمش، کمی...فقط کمی...کسی چه میداند.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان