بدون این که او را ترک کرده باشم

خواستم تنهایی را با چاقو تکه تکه کنم. افتادم به جانش. چندین ضربه چاقو زدم، دستانم خونی شد؛ آن لحظه تنها یک چیز در ذهنم می‌چرخید، او باید  ت ک ه ت ک ه می‌شد. او اما تماما ساکت، بدون این که ناله کند، بدون این که با هر بار ضربه‌ی چاقو به خودش بپیچد و فریاد بزند، تنها نگاهم کرد، زل زد در چشم‌هایم و نگاهم کرد، نگاهم کرد، نگاهم کرد، نگاهم کرد. آن قدری نگاهم کرد که وسط کار دست کشیدم. دست قرمز شده‌ام که چاقو دارد به فاصله ی بین بینی و لبم تکیه دادم و گریه کردم. چشم در چشم او اشک ریختم.

‌و آخرش؟ آخر این داستان مشخص است، بدون این که اشک‌هایم را پاک کنم، با سرعت بلند شدم و رفتم.

ار کیده
۱۲ شهریور ۱۱:۲۲
او هم تکه هایش رو جمع کرد و دوید
به دنبالم...
پاسخ :
یه پیوند ناگسستنی 
و همیشگی، حتی اگه دنبالم نیاد.

+احساس می‌کنم این قدرت رو داره که زخم هاشو ترمیم کنه و به حالت اولیه برگرده، نامیراطور :د مثل فیلم‌ها
znb
۱۲ شهریور ۱۳:۲۹
http://shadihayema.blogfa.com
اون وبی که گفتم خوبه
پاسخ :
ممنون :)
ار کیده
۱۲ شهریور ۱۳:۳۱
:)

به نظرم. نباید باهاش جنگید، باید کنار اومد باهاش.
گاهی وقتا دوست خوبیه :)
پاسخ :
منم باهاش دوستم و این نوشته براساس یه احساس زودگذره. یه چند روز کنار خودم یه خلا حس کردم فقط، که با تنهایی پر شده.
می‌دونی؟ دوستی با تنهایی وقتی اتفاق می‌افته که زمان زیادی از نزدیک حسش کنی.

+ :)
znb
۱۳ شهریور ۱۳:۲۷
این وبم خوبه:
http://talebi69.blogfa.com
پاسخ :
خیلی ممنون :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان