به دیوار خوردم بهم در بده*


دوری، میتونه اسم یه بیماری باشه. میتونه اسم یه کشور یا سیاره باشه. دور میتونه مربوط به یه تفکر باشه. نمیدونم چطور باید تعریفش کرد؛ اصلا میشه تعریفش کرد؟ اما میتونم برات بگم که دورم، خیلی دور. اگه بیماری باشه سلول به سلول بدنم دوره، اگه مکان باشه، تمام روزهای زندگیم گم شدم تو دور، اگه تفکر باشه، تمام فکرهام گره خورده بهش. من مبتلای این دوری ام. دست هام مبتلای این دورین، قلبم... قلبم مبتلای این دوریه. واسه همین دلم هر روز و هر روز و هر روز تنگه. دلم میخواد دستمو بگیرم و از این فضای معلق و بی نام و نشون دوری خودمو بکشم و بیارم به نقطه امن نزدیک، اما چطور میشه دست هایی که دورن گرفت؟ چطور میشه دستامو گرفت؟ چطور؟

دارم هذیون مینویسم؟ آره؟ شاید آره، چون امشب این قدر دلتنگم که میتونم صد تا پست پشت سر هم هذیون بگم، این قدر که میتونم هزارتا یادداشت عاشقانه بنویسم، این قدر که تا صبح کتاب بخونم و اهنگ گوش بدم. امشب این قدر دل تنگم، که احتمالا قبل از طلوع بمیرم، مثل یه گنجشگ خشک شده و افتاده کف قفس.


*شاعر همیشه با کت | گروه دوباره

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان