هذیون‌نامه

کاش یه نقطه‌ی پایان وجود داشت. مثل این که تو بغل کسی حل بشی و وقتی ازش جدا شدی ببینی که دیگه مشکلی نیست، یا تو  دیگه اون مشکل رو نبینی و روی دوشت‌ سنگینی نکنه. مثل این که یه نفس عمیق بکشی، مثل این که صبح از خواب بیدار بشی، مثل این که تمام طول مسیر رو با نهایت سرعتت بدوی و بدونی بعد از رد شدن از خط پایان مسابقه تموم می‌شه، اما اینجا چیزی تمومی نداره. فرسوده و خسته‌ات می‌کنه. انگار هیچ گوشه‌ای برای چند لحظه فراغت نداری. پیوسته باید بدوی  و بدوی و بدوی، اما حالا دیگه نمی‌تونی با نهایت سرعتت بری، حالا فقط می‌ری چون تو جریانی هستی که باید بری. می‌بینی آدم‌هایی رو که افتادن و زیر دست و پا له شدن، یا آدم‌هایی رو که خیلی جلوتر می‌دون. جلو و عقب بودن اهمیتی نداره، تو جایی توی این مسیر هستی و از رفتن ناگریزی. تو جایی توی این بازی متولد شدی، نقشی با تو زاده شده و تو باید این نقش رو بازی کنی. اگر دروغ می‌گم همین فردا استعفا بده، همین فردا تمام نقش‌هاتو پس بزن، می‌تونی؟ نمی‌شه. چون بعد از فردا یه فردای دیگه هست و ما خودمون می‌خواهیم یه جا تو این بازی دست و پا بزنیم.

احساس خفگی و فرسودگی می‌کنم. دلم می‌خواد یه گوشه بایستم و چشم‌هامو ببندم. همه چیز اهمیت خودشو برام از دست داده، اما مسیر ادامه داره و پایانی نداره تا نفسی بکشی.  

.

سلام پیرمرد

بسیار گشتم. کلمات را جستجو کردم. آدم نمی‌فهمد یک‌دفعه چه اتفاقی میفتد که این‌قدر خالی می‌شود. انگار یک اتفاق واقعی افتاده برای آدم، مثل شکسته شدن یک مجسمه، اما اتفاقی نیفتاده. فکر می‌کنم گاهی اتفاق نیفتادن از اتفاق افتادن مهم‌تر و بزرگ‌تر باشد. من دچار اتفاق نیفتادن شدم. در همه چیز، در تمام سطوح و ابعاد. شاید هم فقط باید کمی احساس کنم که وجود دارم، مثلا کسی صدایم کند، لمسم کند، اصلا بگوید "هی، تو".  اما شبیه یک هوای گرفته‌ی کویری همه چیز ثابت و گرفته است. انگار سال‌هاست بادی نوزیده. دلم نوری می‌خواهد که تا عمق وجودم نفوذ کند، اما خب، خواستن و نخواستن دل من در کارکرد جهان تاثیری ندارد. جهان با یک چراغ جادو چشم بسته در اختیار من نیست. همه چیز پله به پله پیش می‌رود و گاهی هم، اصلا چیزی پیش نمی‌رود. البته آدم دوست دارد تماما این طور فکر کند، اما دقیقا برعکس، همه چیز دارد پیش می‌رود و کسی که ایستاده و هیچ حرکتی نمی‌کند، منم.  نمی‌دانم پیرمرد مهربان، شما تا به حال کسی را به بیهودگی و خالی بودن من دیده‌اید؟ دیگر احساس می‌کنم، چیزی در نوشته‌هایم وجود ندارد که لیاقت خوانده شدن داشته باشد.

دیشب تا همین جای نامه را نوشتم؛ تا جایی که نوشته‌هایم لیاقت خوانده شدن ندارد و بعد رهایش کردم‌. بیان را بستم، گوشی را خاموش کردم و خوابیدم. امشب دارم فکر می‌کنم چقدر اعتماد‌به‌نفس پایینی دارم و چقدر از عدم خودباوری‌ام آسیب دیده‌ام. گاهی از خوب شدن چیزها ناامید می‌شوم‌. خب، پس کی؟

دیوارهای آیینه‌ای

من طعم گس نرسیدن بودم. نرسیدن به تو. لامپ‌ها هیچ کدوم روشن نمی‌شدن، دیوار شکسته بود، آیینه‌ها میون سیمان‌ها تا سقف چیده شده بودن.

من فهمیده بودم جای درستی نیستم. جاییم که نمی‌رسم. من گلی بودم که توی خاک دست‌و‌پا می‌زدم و ریشه‌ام توی هوا بود. تو کجا بودی؟ یه نگاه بودی، که روی من نلغزید، اما من بازم بیهوده از نگاهی که نمی‌لغزید فرار کردم. تا حالا از نگاهی که روی تو نیست فرار کردی؟ من فرار کردم، از خودم، از واقعیت، از تو یا حتی... از زندگیم... دویدم، این قدر دویدم که وقتی سرم رو بلند کردم تو سرزمین آیینه‌های شکسته بودم. جایی که آیینه‌های کوچیک و شکسته با لبه‌های تیز همه جا پخش بودن.  همیشه همینه، یه جنگ و ما که میون خرابه‌های جنگ باقی موندیم.

من هم مخلوق خودمم، هم خالق. آیینه، سیمان، آیینه، سیمان، آیینه، سیمان... ما خالق خودمونیم؟ دیوارها شکستن و لامپ‌ها روشن نمی‌شن. آیینه، سیمان، آیینه، سیمان؛ یه اتاق بدون در، بدون پنجره. یه گل که سرش تو خاکه، ریشه‌هاش توی هوا، یه تو که نگاهت روی دختریه که براش می‌میری، یه دختر سبز، اما من هیچ وقت سبز نبودم، من مدت‌هاست زردم، روی زمین، میون خاک، کنار دیوارهایی که آجری نیستن، آیینه‌این. اصلا تو تا حالا منو دیدی؟ نه...

 

+کلمه‌بافی با سه تا کلمه‌ی "آیینه، سبز، گل"

+ هر شب یک پست

روزمره‌نویسی

احساس همیشگی من اینه که همه تلاشم رو نکردم یا حتی، اصلا تلاشی نکردم. فرقی نمی‌کنه چه زمانی باشه، وقتی ۸ صبح تا ۱ یه جا کار می‌کردم و ۵ تا ۱۰ یه جای دیگه هم همین حس رو داشتم، الان هم همین حس رو دارم. از دور آدمیم که کار می‌کنم و درس می‌خونم، ولی در واقع آدمیم که درس نمی‌خونم و چیزی برای ارائه ندارم. هیچی بلد نیستم و امید و انگیزه‌ی یادگیریه همین حسابداری هم که شروع کردم، ندارم. آره، مدیرعامل شرکت که هی می‌گه علاقه علاقه راست می‌گه، من علاقه‌ای به حسابداری ندارم اما از زیست‌شناسی لذت می‌برم. ولی مگه زندگی همین شکلی نیست؟ کی بوده که ما همون کاری رو کردیم که دلمون خواسته؟ من می‌خوام پاهامو بذارم روی زمین و باید بتونم جایی برم سرکار. همه چیز احمقانه است. تلاشم رو نمی‌کنم و این از اون‌ "همه چیز" هم احمقانه‌تره. 

شاید ما هم یه روزی راه راست ودرست رو پیدا کردیم، البته، اگه واقعا راه راست و درستی وجود داشته باشه.

 

+ هر روز یک پست...

.

فرزندم، سلام. بگذار مثل خیلی از وقت‌های گذشته، همین اول بگویم خوشحالم که نیستی. در جاهای مختلفی، کره‌ی زمین معلق میان فضا را نشان می‌دهند و می‌گویند "شما چقدر خوش‌‌شانسید که اینجا در میان این همه احتمال نبودن، هستید"  اما تو خوشبخت‌تری. هیچ‌کس تو را شبیه یک موش وسط یک رینگ نگذاشته و هی بگوید "بجنگ". می‌دانی فرزندم؟ در حقیقت اصلا جنگی در کار نیست. زندگی همین‌ها بود. همین لحظه‌های ساده، حرف‌های ساده، باید همین را یاد بگیری. همین که بفهمی زندگی قرار نیست چیز عجیبی باشد. صبح زندگی‌ست، دقایقی که سرکاری زندگی‌ست، وقتی مسیر کار تا خانه را پیاده می‌آیی زندگی‌ست، تک‌تک دقایق هر روزت، زندگی‌ست. زندگی جایی در دوردست قائم نشده، فقط تو باید زندگی را بفهمی. هیچ جنگی وجود ندارد. برای همین گفتم خوشبختی، چون تو، برای فهمیدن این که جنگی درکار نیست، لازم نیست بجنگی!

 

+ هر روز یک پست 

حصار پنجره

 دنیام شده یه اتاق با دیوارهایی پر از پنجره، نه یه پنجره، نه دو تا پنجره، هزار تا پنجره. پنجره‌ها هیستریک می‌خندن و جیغ می‌کشن. دیوانه و روان‌پریشن. نور از میون حفاظ‌ها و آهن‌هاشون رد می‌شه و میفته روی من نگاه‌کننده‌ای که چشم‌انتظار وسط تاریکی روی فرش‌های قرمز ایستادم. توی این تاریک و روشن دیگه دلم هیچ پنجره‌ای رو نمی‌خواد. خسته شدم از نگاه کردن. من کسی نیستم که بایستم و به پنجره‌ها نگاه کنم، نگاه کنم و نگاه کنم... دیگه راضیم نمی‌کنه. پنجره‌ها خوبن، اما کافی نیستن. من از محاصره‌ی پنجره‌ها روشنایی رو دیدم، اما به روشنایی نرسیدم. آسمون معلوم بود، اما پرواز  نبود. من پنجره‌ای می‌خوام که خودم رو ازش بالا بکشم، از میون حفاظ‌هاش رد بشم، حصار پنجره‌ها رو پشت سر بذارم و آسمون رو نفس بکشم. اصلا من به جای این همه پنجره که کل دیوارهای اطرافم رو تا بالا گرفتن، فقط به یه در نیاز دارم، اما دری نیست، فقط تا چشم کار می‌کنه پنجره هست. بین پنجره‌ها تلو‌تلو می‌خورم. روبروم هیچ راهی نیست. گیج، سر در گم و ناامید. "کسی صدای منو می‌شنوه؟" صدام تو گوشم می‌پیچه. به جز منو و پنجره‌ها، هیچ کسی نیست. فقط خودم می‌شنوم. پنجره‌ها هیستریک می‌خندن و بهم نیش‌خند می‌زنن. 

 

+هر شب یک پست...

در نهایت بدون هیچ دلیلی، به چیزی که نمی‌دونیم چیه، ادامه می‌دیم

زندگی بدون نقطه‌های روشن، جاییه که دقیقا روش ایستادم. تنها روشنایی زندگیم خواهرزاده‌هامن، چیز دیگه‌ای وجود نداره، هیچ چیز دیگه‌ای... امروز برای چند دقیقه به مرگ خودخواسته فکر کردم. هر بار بهش فکر می‌کنم هم‌زمان گریه هم می‌کنم. تصور خودت که گوشه‌ای بی‌جون افتادی و به تصویر تار خون روون از دستت نگاه می‌کنی یا لحظه‌ای که تعداد زیادی قرص رو توی دستت‌هات گرفتی. اما هیچ کدوم ختم به مرگت نمی‌شه. از این مطمئنم که همیشه یه منجی درست وقتی که هیچ نیازی بهش نداری پیداش می‌شه. درست زمانی که چشم بستی رو همه چیز و به هیچ چیز دل‌بستگی نداری، نه اون قدر که بدون هیچ دلیلی ادامه بدی. کم نبودن فیلم‌هایی که توش کسی از دیگران پول دریافت می‌کنه تا آدم‌های خاصی رو بکشه، فکر می‌کنم در کنارش نیاز هست به کسایی که از ازت پول می‌گیرن تا خودت رو بکشن. نمی‌دونم هستن یا نه، نمی‌دونم فیلمی با این داستان داشتیم یا نه، ولی باید باشن. با خودم فکر می‌کنم "اگه بودن چند نفر می‌خواستن این آدم کارشون رو تموم کنه؟" آدم‌هایی که به زندگی وصل نیستن و دلشون یه مرگ تمیز رو بخواد کمن؟ نه، به نظرم کم نیستن.

وقتی بهش فکر می‌کنم، به طرز احمقانه‌ای بدم میاد که جسمم بعد از مرگم پیش آدم‌های زنده باقی می‌مونه. دوست دارم جسمم هم‌زمان با روحم از روی زمین ناپدید بشه.

شاید از همه‌ی حرف‌های امشبم احمقانه‌تر باشه، اما دلم می‌خواد بعد از مرگم متوجه ضجه‌ها و گریه‌ی بقیه در مورد خودم بشم. دوست دارم ببینم که چقدر آشفته‌ان که کم بودن و کم گذاشتن. نگرانشون نیستم. دوست دارم عذاب وجدان بگیرن و خودشونو سرزنش کنن. ولی فکر نکنم حتی بعد مرگمون هم کسی متوجه بشه که چقدر تو زندگیمون تاثیر منفی داشته.

اما در نهایت بدون هیچ دلیلی، به چیزی که نمی‌دونیم چیه، ادامه می‌دیم.

با تکیه به مضمون یکی از شعرهای شیمبورسکا، انگار احمقانه بودن، مُضحک بودن و خنده‌دار بودن زنده بودن رو به احمقانه بودن، مضحک بودن و خنده‌دار بودن مردن ترجیح می‌دیم.

 

سیزده‌هزارو‌پانصد‌‌و‌شصت‌وپنجمین خواب

هنوز هم به خودم نیامدم. چه تلاش بیهوده‌ای. چقدر می‌گذرد از این تلاش عبث؟ فقط جنگیدن‌های پی در پی بودی. هی تو، تو چقدر غافل شدی. اما چطور می‌شود؟ تو که از خودت نرفته‌ای، چطور به خودت نیامدی؟ انگار شبیه صدایی هستی که در گلویی شکل بگیرد و به محض شکل گرفتن، به اعماق تاریک و چاه‌مانند گلو سقوط کند. کاش صدا می‌شدی. کاش آوای بودنت را می‌شنیدم. هی تو، تو چقدر غافل شدی. مدام از خواب بیدارت می‌کنم و در خواب جدیدی چشم باز می‌کنی. حالا در چندمین خوابت هستی؟ زمان تو را با خواب‌ها می‌سنجند. سیزده‌هزارو پانصدو‌شصت‌و‌دومین خواب، سیزده‌هزار‌و‌پانصدوشصت‌‌و‌سومین خواب، سیزده‌هزار‌‌و‌پانصد‌وشصت‌و‌چهارمین‌ خواب و...  تو به ساعت خواب‌شمار روی مچت نگاه هم نمی‌کنی، اما من خسته‌ام. از اینکه هر بار چشم باز کردی و بیدار شدی، در خواب تازه‌ای بودی خسته شدم. کی؟ کدامین خواب تو، خواب آخر توست؟ در کدام بیداریت، بیدار می‌شوی؟ کی از این موهوم خلاص می‌شوی؟ جنگ کی تمام می‌‌شود؟ این ساعت لعنتی خواب‌شمار را، کی از دست‌هایت در‌می‌آوری؟ من از این داستان خسته‌ام، می‌فهمی؟ نه، تو دوباره به خواب تازه‌ای فرو رفتی...

۰ نظر

کوچه پس کوچه‌‌ها

چقدر دیر یادم آمد. زندگی را اشتباه آمده بودم. فکر کن ناگاه وسط کوچه پس کوچه‌ها به خودت بیایی، اما نازنین، من مطمئنم آدمی از یک سنی به بعد هرگز گم نمی‌شود. حتی اگر اشتباه برود، حتی اگر نداند کجاست، اما گم نمی‌شود. خودش دست خودش را می‌گیرد و آنقدر می‌رود و می‌گردد تا از ناکجا به کجا می‌رسد. وسط این کوچه پس کوچه‌ها گریستن می‌خواهم، یک گریستن از عمق جان، یک آغوش، تنها برای این که در حصارش تا جای ممکن ببارم. با خودم فکر می‌کنم، این همه ابر چطور در یک نفر جا می‌شود؟ کاش بادی بوزد و همه‌ی ابرها از سرزمین جانم کوچ کنند. می‌دانی؟ رسیدم به جایی که انگار تلاش هیچ نتیجه‌ای ندارد، نمی‌دانم شاید آنقدر ناامیدی و خستگی سایه انداخته‌ روی من که پرت و پلا می‌گویم. می‌خواهم برایت بگویم رسیده‌ام به جایی که به کسی، جایی، قلبی تعلقی ندارم. به هیچ چیز و هیچ کجا وصل نیستم. چیزی به زندگی وصلم نمی‌کند. ابرها سر تا سر مرا گرفته‌اند. غم بر من می‌تازد و من بیش از هر موقعی از غم خسته‌ام. با تمام وجود نمی‌خواهمش. چیزی که دیگران با دیدن یک آدم افسرده و غمگین نمی‌دانند. غم از یک حدی به بعد دوستی‌ای با آدم ندارد، سراسر درد است. آدم‌های غمگین با غم خوشحال نیستند، غمگین بودن را دوست ندارند. نمی‌خواهند غمگین باشند، اما نمی‌توانند. یک ناتوان تنها. چون تمام آدم‌ها بخاطر غمگین بودن رهایشان کردند. می‌خواهم با صدای بلند بگویم از یک جایی به بعد، کنترل اوضاع از دست ما خارج شده و غمگین بودن دست خودمان نیست، اما کسی نمی‌شنود نازنین. آدم تا به دردی دچار نشود، چیزی از آن درد را نمی‌فهمد؛ حکایت "آتش بگیر تا که بدانی چه می‌کشم/ احساس سوختن به تماشا نمی‌شود" است.
اما من همچنان در این کوچه پس کوچه‌ها دنبال ماه می‌گردم یا آیینه، یا هر چیزی، هر نشانی برای ادامه. نمی‌دانم، خدا را چه دیدی، شاید یک روزی اتفاق بیفتد؛ حتی با ناامیدی...

 

+ نتونستم آهنگ رو آپلود کنم، یا از اسپاتیفای یا ساندکلود لینک بذارم و خیلی ممنون از کانال خوبه @LyraM57

 +spiral by olafur arnolds 
 

و به من بگو، آیا کلمات و جمله‌ها زیبا، قدرتمند و جادویی نیستن؟

یک بار از شیفتگی‌ام به جمله‌ی "خانه‌ی در دریا، قایق است" گفته بودم. حالا، همین چند دقیقه‌ی پیش، همان جایی که سعی می‌کردم خودم را تسکین دهم، خانه‌ی در دریا قایق است در ذهنم زنگ زد. انگار من همان خانه‌ی در دریام. تنها، در آغوش طلوع و غروب خورشید و در هجوم طوفان‌ها اما، خانه‌ی در دریا می‌تواند تنها یک چیز سست نباشد، می‌تواند یک جا ثابت نباشد، به چیزی نچسبیده باشد، جای پایش محکم نباشد. خانه‌ای در دریا هیچ ریشه‌ای ندوانده. این خانه می‌تواند یک قایق باشد. روی موج‌ها تاب بخورد. گم شود، پیدا شود. می‌تواند یک قایق رونده باشد که به سمت مقصدش می‌رود. من می‌خوام همان خانه‌ای باشم که یک قایق است. که زخم در قلبم بتپد، اما سرم را بلند کنم، سینه‌ام را صاف کنم و راه بروم. که در هوا معلق باشم، از دوست‌هایم عقب باشم، روحم مچاله باشد، اما برای مقصدی بهتر تلاش کنم. 

امشب پسرک فروشنده به دخترک ساده‌دل می‌گفت "این‌قدر خودساخته باش که نیازی به این چیزها نداشته باشی" از همان لحظه "خودساخته" در سرم هزارتا شد. 

می‌خواهم از این خانه‌ی رها شده در وسط یک دریای پرتلاطم، یک قایق بسازم.

 

 

...
ماه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان