قفسه گردی

این قسمت: معشوقه ی کاغذی

وقت خوشحالی یا زمانی که غمگینم و بیشتر زمانی که غمگینم، کتابخونه منو به سمت خودش میکشه؛ پناه میبرم بهش. میرم میون قفسه کتاب هایی که میپسندمشون و یه ردیف کتاب رو  انتخاب میکنم. معمولا به ترتیب شروع میکنم به خوندن اسم کتاب و نام نویسنده ی دونه به دونه کتاب ها. هر کتابی که جذبم کنه رو برمیدارم، لمس میکنم، به جلدش نگاه میکنم، پشت جلدشو میخونم، چند صفحه اش رو بالا پایین میکنم، دوباره نوازش گونه لمسش میکنم و میذارمش سر جاش. گاهی هم مثل بچه هایی که نوک انگشتشونو روی دیوار میکشن، انگشتمو روی اسم بعضی کتاب ها میکشم. از این کارها لذت میبرم، مخصوصا وقتی کتاب ها رو نوازش گونه لمس میکنم. وقت هایی که غمگینم انگار از غمم کم میشه، مثل این که کمی از غبار غم از دست هام ریخته شده باشه روی کتاب. بعضی وقت ها میون این قفسه گردی ها، کتاب هایی رو میبینم که تا حالا ندیده بودمشون، از دیدن بعضی هاشون واقعا ذوق میکنم، مثل کشف یا دستاورد میمونن.

گاهی فکر میکنم انگار این کتاب ها معشوقه ی منن. یه عالمه معشوقه ی کاغذی که من تنوع طلبانه میونشون میچرخم و تشنه ی حضور همیشگیشونم. واقعا معشوقه های جذابین. بعضی وقت ها از صمیم قلبم دوست دارم همون جا میون قفسه ها بشینم رو زمین و شروع کنم به خوندنشون. 

میبینی؟ کجا بهتر از کتابخونه واسه پناه بردن آخه؟

۵ نظر

به دیوار خوردم بهم در بده*


دوری، میتونه اسم یه بیماری باشه. میتونه اسم یه کشور یا سیاره باشه. دور میتونه مربوط به یه تفکر باشه. نمیدونم چطور باید تعریفش کرد؛ اصلا میشه تعریفش کرد؟ اما میتونم برات بگم که دورم، خیلی دور. اگه بیماری باشه سلول به سلول بدنم دوره، اگه مکان باشه، تمام روزهای زندگیم گم شدم تو دور، اگه تفکر باشه، تمام فکرهام گره خورده بهش. من مبتلای این دوری ام. دست هام مبتلای این دورین، قلبم... قلبم مبتلای این دوریه. واسه همین دلم هر روز و هر روز و هر روز تنگه. دلم میخواد دستمو بگیرم و از این فضای معلق و بی نام و نشون دوری خودمو بکشم و بیارم به نقطه امن نزدیک، اما چطور میشه دست هایی که دورن گرفت؟ چطور میشه دستامو گرفت؟ چطور؟

دارم هذیون مینویسم؟ آره؟ شاید آره، چون امشب این قدر دلتنگم که میتونم صد تا پست پشت سر هم هذیون بگم، این قدر که میتونم هزارتا یادداشت عاشقانه بنویسم، این قدر که تا صبح کتاب بخونم و اهنگ گوش بدم. امشب این قدر دل تنگم، که احتمالا قبل از طلوع بمیرم، مثل یه گنجشگ خشک شده و افتاده کف قفس.


*شاعر همیشه با کت | گروه دوباره

جنسیت زدگی مزمن

خسته شدم از تبعیض جنسیتی. کاش خدا علاوه بر زن و مرد آدم های بی جنسیت هم خلق میکرد و من بی جنسیت بودم. نمیتونم تصور کنم که آدم های بی جنسیت چه شکلی میتونستن باشن، هر چی که بود از زن بودن توی این جامعه بهتر بود.

نامه های دور

پسرکم این اولین نامه ایست که برایت مینویسم. راستش هیچ وقت چنین نامه ها و کارهایی را کاملا تایید نکرده ام. حالا هم نظری درباره اش ندارم اما دوست دارم بدانی. دوست دارم برایت بنویسم، هر چند که خودت، وجودت و حتی تصورت در مغزم نمیگنجد. 

پسرکم، تو میتوانی اشتباه کنی. هر کسی حق اشتباه کردن دارد. زندگی است دیگر، زندگی که بدون اشتباه نمیشود، اما عزیز مادر، حواست را جمع کن. بعضی  اشتباهات تبعات جبران ناپذیری دارد. چیزهایی را خراب میکند که هرگز دوباره ساخته نمیشود یا ساختنش بیش از چیزی که فکر میکنی سخت است. سخت به پای این چیزها بایستد و نگذار حتی ترک بردارند. نگذار عزیزانت و افراد نزدیک با بی اعتمادی به تو نگاه کنند. نگذار شک در چشمانشان بنشیند. تجربه این چیزها هم تو را آزار میدهد، هم انها را. فراموش نکن، تو حق ازار دادن خودت را داری، میتوانی هر بلایی سر خودت بیاوری اما، نباید به دیگران ازار برسانی. انها که دوستت دارند نسبت به تو بسیار اسیب پذیرند. بگذار به تو بگویم، خرابی های سخت بیش از این که تو را اذیت کند به انها رنج میرساند. پس حواست به خودت و اشتباهاتت باشد. 

قربان قدت، مادر

از دست دادن زندگی

زندگی رو همین طوری از دست دادم. همین که بیرون این خونه خیس از بارونه و من تو خونه نشستم. بوی بارون به مشامم نمیرسه. صدای چیک چیک قطره های اب گوشمو پر نمیکنه. نم بارون روی لباسم نمیشینه و من بارونو لمس نمیکنم. این جور موقع ها خونه شکل غم انگیزیه، یا واضح تر بگم، مفهوم غم انگیزی داره.

به گور نشسته

هیچ کلمه‌ای ندارم. کلماتم را چه شده؟ زلزله‌ای سقف‌ جهانم را رویشان خراب کرده؟ سیل آنها با خود برده؟ شاید وقتی حواسم نبوده، دستم را رها کرده‌اند و برای همیشه گم شدند. شاید در حادثه‌ی تصادف صدمات جدی‌ای به مغزشان وارد شده و من مدتی‌ست از پشت شیشه به تک تک کلمات در کما رفته‌ام خیره شدم. شاید هم... شاید هم مرده‌اند و تمام چیزی که از آن‌ها برایم مانده، سنگ سردی‌ست در ناکجای زمین. 

نمی‌دانم کلماتم را چه شده، اما می‌دانم امروز در این برهوت کلمات باید قیامتی به پا کنم، دلم عجیب کلمات را می‌خواهد...

ارتباط با آدم ها این همه نمی ارزد

باید چمدانم را بردارم و همین حالا راهی شوم. باید بروم. تحمل این آدم ها کار راحتی نیست. این آدم ها شبیه  قوطی  هایی شیشه ای هستند. قوطی هایی چند رنگ، با شکل هایی عجیب غریب که اکثرشان هم گوشه های تیز و برنده ای دارند. پیش این آدم ها مدام باید حواست به همه چیز باشد، باید پیشنهاد های دوستانه و خیرخواهانه را بارها بررسی کنی تا کلاهت را به باد ندهی، تیز نگاه کنی و حدس بزنی پشت ظاهرشان واقعا به چه مقصودی فکر میکنند. باید حواست باشد، چون چیزی که تو میبینی همه چیز نیست، بخشی کوچک از اتفاقات است، آن هم از زاویه ای که ایستادی. نه، حوصله ی ادم ها را ندارم. حوصله ی حاشیه ها را ندارم. دلم پنجره های شفاف را میخواهد. و نه حتی پنجره های شفاف نانو که رویشان حتی لکه ای آب و ردی از باران پیدا نمیشود، یک پنجره ی معمولی با همان رد باران و لکه های آب.

 میخواهم چمدانم را بردارم و بزنم به دل شب، دلم برای شب، برای آسمان و برای باد تنگ شده است. خودم را غرق مسکن ها کنم و خیره بشوم به هر جایی که هیچ آدمی یافت نمیشود. ولی میدانی کجای این داستان عجیب است؟ بدون همین آدم ها نمیشود زندگی کرد. انگار آنها باید باشند تا تو حجم و جرم داشته باشی. باید آنها با تو حرف بزنند و لمست کنند تا جسمت را حس کنی و صدا داشته باشی. بدون آنها معنای تو هم کم کم ناپدید میشود، آنها باید باشند تا تو، تو باشی. بدون آنها حتی معنای پیشرفت هم کمرنگ میشود.

 اما با همه ی این حرف ها و با همه آن حرف هایی که ننوشتم، کاش تنها دارایی ام در این زندگی، خانه ای در جزیره ای بی سکنه بود.

فقط به خاطر خودت

مشتش محکم خورده بود به دماغم. تا حالا صدای استخوان های صورت و فک خودتونو شنیدین؟

 حالم خراب شده بود، دلم میخواست گریه کنم، نه بخاطر مشت، نه بخاطر گز گز صورتم، نه واسه یه خون مردگی روی بینی ام یا ورم و... یه دفعه خستگی همه چیز ریخته بود تو بدنم. یه دفعه دلم میخواست یه کاری بکنم. اروم اروم به بغضم بی توجهی کردم، اروم اروم به گز گز صورتم بی محلی کردم، اروم اروم به دلم که میخواست بخوابم و پتو رو بکشم رو خودم و حالا حالا بیدار نشم نگاه نکردم. میدونی؟ نباید انرژی تو صرف گریه کردن بکنی، نباید تو خودت کز کنی و همین وقتی که بخاطر اشتباهاتت چیزی هم ازش نمونده رو هدر بدی، نباید تسلیم بشی، میفهمی؟ نباید تسلیم بشی. انرژیت رو صرف پیش رفتن بکن، انرژیت رو نگه دار واسه تحمل مشت های بعدی، واسه دردهای بعدی، انرژیت و صرف ادامه دادن کن، یه ادامه پر قدرت تر، یه زیستن پر زندگی تر، یه حال بهتر. 

آره... چیزی تموم نشده، گور بابای همه ی دردها و مشت ها و همه چی، تو بهتر ادامه بده. بخاطر یه نفر، فقط یه نفر، بخاطر خودت...

نوا نگار

چالش رادیوبلاگی ها

آهنگ ششم

از من میگذری، به راحتی. طوری که هم مدام دارمت و هم هرگز ندارمت؛ هیچ وقت نداشتمت. تو میگذری، به راحتی... چنان اتفاقات خوب و بد، مانند فکرهای پی در پی در سرم، مثل یک آهنگ یا زمزمه ای پیوسته و رها در مکانی. در گوشم از دورترین نقاط نجوا میکنی و از مسیر، از مسیری دور و دراز که تو خوب بلدی و بارها و بارها از اول تا آخرش را رفتی من اما، همان نابلد ناواردم که دل داده به زمزمه های تو، به تو، به روشنایی ات...

تو میگذری و به من نگاه میکنی. من آمدن نمیتوانم. از وقتی به یاد دارم اینجا نشسته ام، بی هیچ حرکتی، بی هیچ نگاهی، بی هیچ چیز... میگذری و با هر بار گذشتنت تکه ای از من کم میشود، چیزی در قلبم تکان میخورد. تو آرام آرام بیشتر و بیشتر از من میگذری، بیشتر و بیشتر فراموشم میکنی. من اما، بیشتر به تو خیره میشوم، محو حضور تو خودم را گم میکنم، گیج از گذر تو زخمی در من جان میگیرد، دردی در من میخزد و هر بار تکه ای از من کم میشود...

حالا تو آنقدر گذر کرده ای که رفته ای، من هم اینجا نشسته ام، بی هیچ حرکتی، بی هیچ نگاهی، هیچ چیز. اما حالا آن سنگ نابلد ناوارد دل داده به زمزمه های تو نیستم؛ صیقل خورده ام، صیقلم دادی... حالا سنگ زیباتری ام. سنگی که دیگر دلش برای هیچ آب روانی نرم نمیشود.


+ از پریسا، زهرا خسروی، آسوکا و باقی دوستان دعوت میکنم اگه دوست داشتن بنویسن و تو چالش شرکت کنن. 

۲ نظر

هر کاری از بال های کوچک برمیاید

روی دست های تو هزاران بال جا خوش کرده. بال هایی کوچک، به اندازه یک یا دو بند انگشت، از نوک انگشتانت تا روی شانه هایت. بال هایی که حتی خود تو هم متوجه حضورشان نشدی، من اما، آنها را میبینم. مخصوصا وقت هایی که به من نگاه میکنی و حرف میزنی و میخندی، مخصوصا وقت هایی که درد روزگار اشک هایت را درآورده و هیچ چیز سرجایش نیست، مخصوصا وقت هایی که دنیا کوچک شده و هوایی برای نفس کشیدنت نداری. آن وقت ها من تو را میبینم که بافاصله ی کمی از زمین در هوایی و تمام بال های روی دست هایت در حال باز و بسته شدنند، تو اما خودت متوجه نیستی. همه چیز آن قدر در مقیاس کوچک اتفاق می افتد که نمیتوانی متوجه شوی، اما میدانی؟ روزی از همین روزها بال های کوچکت چنان پروازت میدهند که از آسمان به ما نگاه میکنی و برایمان با خنده دست تکان میدهی... روزی که زیاد هم دور نیست.

برای فو فا نو، خودم و هر فردی که کسی باید جلویش بایستد و بگوید "هر کاری از بال های کوچک برمیاید، به بال هایت نگاه کردی؟"

۱ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان