پوچ و بدون هیچ ارزش افزوده‌ای

نمی‌دونم چی بگم‌. خالیم. از هر چیز خوبی، از هر کلمه‌ای، از هر بودنی خالیم. پر شدم از هیچ. خجالت می‌کشم از نوشتن از این کلمات. خجالت می‌کشم که کلماتم، پست‌هام سیاه و خالین، پوچن. دور افتاده‌ام؟ آره، دور‌تر از همیشه. پر از جریان سطحیم. حال ندارم برای خودم فلسفه‌ ببافم "زندگی را همین چیزهای سطحی تشکیل می‌دهد" یا به خودم بگم "آدمیزاد در هر صورتی به جریانات سطحی زندگی زنجیر شده است" چرت و چرند. هی دلم زندگی خواست. خواستم جان زندگی رو بمکم و لذت ببرم و رنج بکشم و شادی کنم، مثل یک عطش، مثل دست و پا زدن، مثل وسط دریا دست و پا زدن و دور شدن و غرق شدن. از من عطش، از من دست و پا زدن و مدام فاصله گرفتن بیش‌تر از ساحل، غرق شدن در کرانه‌ای غریبه، بودن در جایی که از آن تو نیست. مردن. 

قلب

هر چه می‌کارم، بغض درو می‌کنم. کاش جادو بلد بودم. کاش دست‌هایم با هم مهربان بودند. کاش یک جوری می‌شد این بغض‌ها را تبدیل به خنده کنم. یک "عجی مجی لاترجی" یا "دیبیلی دابیلی دو" کم دارم، به اضافه‌ی یک سری چیزهای دیگر. چیزهایی که بتوانم محکم‌تر بایستم. باید یادم بیایید چیزی کم نیست. که همه چیز عالی نیست، اما... بی‌فایده است؛ از یک جایی به بعد قلب آدم این چیزها را نمی‌فهمد. فقط می‌تپد. خون پمپاژ می‌شود، از رگ‌ها به مویرگ‌ها، به سلول‌ها. خون می‌خزد زیر پوست، از کبودی‌ها، زخم‌ها، گودال‌ها و سیاهی‌هایی که آدم دارد، می‌گذرد و با تمام آن دردها که دیده، دوباره سر از قلبمان در می‌آورد.
قلبم مثل ماهی بی‌قراری می‌کند. مثل ماهی از میان انگشتم که گرفتمش تا بگویم "خوشحال باش، همه چیز عالی نیست، اما..." لیز می‌خورد و می‌رود. من می‌مانم، پاهایم که لبه‌ی ساحل در آب مانده و ماهی قرمزی که ناگهان در اعماق سیاه اقیانوس ناپدید شده و من می‌فهمم ماهی‌ها هم می‌توانند غرق شوند. به همین راحتی. من یک عجی مجی لاترجی یا دیبیلی دابیلی دو و یک سری چیزهای دیگر کم ندارم، یک قلب کم دارم. 

افکار مریض (خواندن ندارد)

کجای این مسیر رو اشتباه رفتم که این طوری تو بن‌بست گیر کردم؟ این بغض، این بغض از کی این طوری حل شد توی تصویرم؟ رفت زیر پوستم؟ از کی توی چشم‌هام نشست؟ توی چند تا از عکس‌هام غم توی چهره‌ام هست؟
من ته ته یه چاه عمیق، وسیع و خالیم. یه جای سرد و تاریک؛ اون قدر تاریک که حتی دست‌های خودمم نمی‌بینم. شاید حتی دیگه دست‌هامو حسم نمی‌کنم. تمام این فضای لعنتی رو غم و تنهایی پر کرده. هیچ چیزی نیست. بذار با صدای بلند بگم: من از دنیای آدم‌ها حذف شدم. من از قلب تمام آدم‌ها پاک شدم. بذار با صدای بلند بگم: من وجود ندارم. وجود ندارم، مگر توی همین چاه سیاه غم و تنهایی.
من نمی‌تونم خودم رو نجات بدم. انگار نمی‌تونم وجود داشته باشم. نمی‌تونم. 

قایق کاغذی

دوست داشتن شبیه یک قایق کاغذی وسط برکه‌ای آرام و تیره غرق می‌شد و من، کنار برکه روی برگ‌های خشک شده به تماشایش ایستاده بودم. دوست داشتم به آب می‌زدم و خودم را به قایق کاغذی می‌رساندم. بغلش می‌کردم، اشک می‌ریختم و التماسش می‌کردم غرق نشود. دوست داشتم کاری کنم. دوست داشتم کس دیگری، جای دیگری باشم. دوست داشتم جور دیگری بودم. دوست داشتم کنار برکه روی برگ‌های خشک شده بغل می‌شدم، اما هیچ چیز شبیه آنچه من دوست داشتم نبود. کسی نجاتمان نداد. خودمان، خودمان را نجات ندادیم. من تنها بودم. با خودم زمزمه می‌کردم "دنیا همین گوشه‌ی کوچکی که تو توش زندگی می‌کنی نیست" نه، دنیا کوچک نبود، اما من نتوانستم دنیایم را بزرگ‌تر کنم. نتوانستم بزرگی دنیا را زندگی کنم.
کنار برکه روز زمین دراز کشیدم. قایق غرق می‌شد، من هم همین طور.

.

هر شب میام به اینجا سر می‌زنم، می‌بینم نمی‌تونم چیزی بنویسم‌، صفحه رو می‌بندم، می‌رم و احساس می‌کنم چیزهای مهمی رو از دست دادم. 

ن ا م ر

دوست داشتم یک گرگ باشم؛ یک گرگ سیاه و وحشی. آن وقت به جای پیاده شدن از ماشین، بالا آمدن از پله‌های آپارتمان و پناه گرفتن در خانه، در کوچه و خیابان‌های تاریک و شب‌زده پناه می‌گرفتم. دوست داشتم در تمام آن تاریکی قدم می‌زدم. پیاده می‌رفتم‌ و می‌رفتم، بی‌هیچ مقصدی. دوست نداشتم برگشتنی در کار باشد. می‌خواستم آن گرگ سیاهی که موهای بدنش از کثیفی به هم چسبیده، خستگی اش را زیر بغلش بزند و آهسته برود و وقتی از نا و توان افتاد، یک گوشه‌ای در همان تاریکی کز کند و بخوابد، اما من نبودم، نه یک گرگ سیاه که خیابان‌ها را قدم بزند و گوشه‌ای از پیاده‌رو بخوابد، نه یک دایناسور و نه خودم (یک انسان). من تنها نامرئی بودم. کسی که در گوشه‌ای گم شده. باکتری‌ای که با هیچ میکروسکوپی هم نمی‌توان آن را دید. من یک "نادیده گرفته شده" بودم. آن هم نه یک ماه و دو ماه، بلکه برای مدت‌ها...  نامرئی بودن شاید یک روزهایی، یک وقت‌هایی، یا شاید آن اوایلش جالب باشد، اما از یک جایی به بعد دیگر جالب نیست؛ شبیه شهرت.

 می‌دانی خواسته‌ی حقیقی کسی که مدت‌ها نامرئی باشد چیست؟ می‌خواهد کلا نباشد. من امروز از شدت تمایل و ناتوانیم برای کلیک کردن روی خودم و واقعا نامرئی شدنم، می‌خواستم زار زار گریه کنم. چه جمله‌ی غریبی، انگار تا بعضی از حس و حال‌هایت را ننویسی به عمقی که دارد پی نمی‌بری. متاسفم که کارم را به این جا کشاندم. 

۱ نظر

بهار شما چه شکلی‌ست؟

باز هم بهار را گم کرده‌ام. گفتم باز چون من بهار را زیاد گم می‌کنم. انگار بهار من چیز کوچیکی‌ست. آن قدر کوچک که می‌توانی هر کجا بگذاری و فراموشش کنی. شبیه یک دانه‌ نگین خیلی کوچک سبز که درون همان دانه‌ی کوچک جادویی یک دشت با گل‌های بنفش و یک جنگل جا شده که صدای أب رودخانه‌اش را به وضوح می‌توانی بشنوی. باید حواسم را بیش‌تر جمع کنم. بهار را توی مشتم بگیرم و پیش هر کسی هم مشتم را باز کنم تا پروانه‌ها از نگین سبزم بیرون بزنند، میان فضای رابطه‌هایم بچرخند و بخندند. بعد من با خنده بگویم سلام، بهار زیبای من را می‌بینید؟ راستی، بهار زیبای شما کجاست؟ بهار شما چه شکلی است؟ تصور می‌کنم پیرمرد لبخند خیلی ریزش را در چهره پنهان می‌کند و به هیولای تیغ‌دار بفشی که دستش را گرفته اشاره می‌کند و پسر بچه به قاصدکی که دنبالش می‌دود. تصور بهار دیگران بامزه است، واقعا دیدنشان هم معرکه. اما حالا من باز هم بهارم را گم کرد‌ه‌آم. مثل بهار قبلی و بهار قبل‌تر. حالا پیش آدم‌ها که می‌روم، پروانه‌ای نیست. هوای مسموم دورم را می‌گیرد. یک چیزی شبیه بوی بد دهان. باید بهار جدیدی بسازم. حتما تو هم می‌دانی ساختن یک بهار جدید در یک هوای مسموم با دست‌های خالی چقدر کار سختی‌ است، مگر نه؟ راستی، شما هنوز بهارتان را دارید؟ بهار شما چه شکلیست؟ 

۲ نظر

×حاوی هوای مسموم×

nothing

قسمت یک

احساس می‌کنم همه چیزم را از دست دادم. فکر می‌کنم هیچ چیزی ندارم. خالی خالی. یک پوسته روی فضایی که  آن قدر تهی است، صداها درونش اکو می‌شود. به کلماتم نگاه کنید. کلماتم قبلا تصویر داشتند. چیزی می‌نوشتم و بدون این که بخواهم یک داستان ناقص نصفه و نیمه می‌شد. حالا چشم‌هایم را که می‌بندم هیچ تصویری ندارم. کلماتم خشکند؛ شبیه تکه چوب خشک شده‌ای که کاملا سوخته باشد دستت که می‌گیری، پودر می‌شوند و می‌ریزند. پارسال این موقع‌ها قرار بود نوشته‌آم را برای کسی بفرستم تا او با کس دیگری که سردبیر بود درباره‌ی من صحبت کند. فکر کن آرزو داشته باشی بنویسی و بنویسی و نوشته‌هایت به هر طریقی چاپ شود و حالا به چیزی که می‌خواهی نزدیک باشی. رفتم سراغ کسی و با او مصاحبه کردم. نوشته‌ها را روی کاغذ آوردم. مصاحبه نیاز به ویراستاری داشت و من فلج شده بودم. مدام به خودم گفتم نمی‌توانم و سراغش نرفتم. سنگ بزرگ علامت نزدن است و من نتوانستم. به همین راحتی. نمی‌دانم چطور باید خودم را ببخشم. از آن مصاحبه یک بغض بزرگ برای من مانده. یک حفره که پر نمی‌شود.

حالا رسیده‌ام به امروز، به این شب‌ها که این صفحه را باز می‌کنم، اما کلماتی ندارم. تصویری نیست. من مانده‌ام و یک مشت خاکستر درست شبیه خودم. می‌توانم خودم را بریزم در یک ظرف و بگذارم روی طاقچه‌ای خاک گرفته. رویش هم بنویسم ×نه تنها دست نزنید، اصلا نزدیک نشوید× 

من مقصرم.

می‌دانم.

زاگرس می‌سوزد و ما هیچ فرقی با یک مرده نداریم

جنگل‌های زاگرس در آتش می‌سوزد. تک تک درخت‌هایش جان می‌دهند. پرندگان در سیاهی دودها گم‌ می‌شوند. حیوانات می‌سوزند و اگر نسوزند محیط زیستشان نابود شده، اما هیچ کس آخ هم نمی‌گوید. چه بد خوابی رفته‌ایم. غرق شدیم. خفه شدیم. فرق ما با یک مرده چیست؟ ظاهرا امکاناتی برای خاموش کردن آتش نیست. ظاهرا آتش روزهاست که به جان زاگرس افتاده و فقط ظاهرا ما زنده هستیم. نبودن کوچیک‌ترین توجه از سمت مسئولین و امکانات، که می‌تونست باشد و بی‌توجهی و بی‌خیالی عجیب و غیرقابل باور ما بیش‌تر جگرم را می‌سوزاند. از دعوای خیابانی به این سادگی نمی‌گذریم که از این آتش غرقابل جبران گذشتیم. 

حداقل می‌تونیم از بلوط‌ها، از جنگل زیبای زاگرس، از بی‌توجهی مسئولین حرف بزنیم، نمی‌توانیم؟ 

حرف زدن شما بیهوده نیست. 

#زاگرس_در_آتش

۱ نظر

ز ی ب ا

امروز وسط کارها، وسط اون همه خستگی، برای استراحت یه گوشه نشستیم. بهم گفت مسابقه بذاریم و با سنگ بزنیم به اون سطل افتاده. سطل دور بود. رفتم و سطل رو درست سر جاش گذاشتم و شروع کردیم به سنگ پرتاب کردن و خندیدن. من هیچ سنگی رو نتونستم بندازم توی اون سطل، برعکس اون. با خنده بهش گفتم تسلیمم و تسلیم بودم. ما بازی می‌کردیم و این اونجا، شبیه جشن‌های وسط جنگ، عجیب بود. زندگی گاهی خارج از قدرت ماست، مثل جنگ، قسمت عجیبش وقتیه که می‌بینی آدم‌ها ادامه می‌دن. اون‌ها می‌خندن، جشن می‌گیرن، بازی می‌کنن. اون بی‌رحمانه‌ شکسته شده بود، اما شکست نخورده بود. قدرت‌مند ادامه نداده بود، اما ادامه داده بود. الان فکر می‌کنم، همین یعنی قدرت. یه قدرت زیبا و زیباکننده، شبیه شعله‌های لرزون شمع، یا سپیده دم خنک بارونی.

چی کار کنم وقتی نمی‌تونم آدم‌ها رو بغل کنم و برای همیشه برای خودم نگه دارم؟

۱ نظر
...
ماه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان